فریاد خوزستان

تپیدنهای دلها ناله شد آهسته آهسته --------- رساتر گر شود این ناله ها فریاد میگردد

مناسبت – بهمن ماه خاطره انگیز سال ۱۳۵۷ با من در اهواز
نویسنده : س-ع وکیل زاده - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
 

روز نوزده بهمن حسابی شیرینی و میوه در بیمارستان توزیع شد. همه پرستارها، دکترها و کارکنان بیمارستان لپشان گل انداخته بود. خوشحال بودند. احساس نزدیک بودن پیروزی و بوی بهار فضای بیمارستان را آکنده بود.



فریاد خوزستان – بعضی روزها  در زندگی  یک فرد یا یک ملت اتفاقهائی  می افتد که با بقیه اتفاقات و سایر روزهای زندگی متفاوت است. وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ در کشور ما ایران نیز از آن دسته رویدادهای  نادر است که ممکن است در هر چند قرن یک بار مردم بتوانند شاهد واقعه ای مانند آن باشند.

من اهمیت  بودن در زمان وقوع این انقلاب را تا  سالها به خوبی در نیافته  بودم. خوب می دانستم که وقایع انقلاب اسلامی  تا چه حد بر زندگی آینده من تاثیر گذاشت. اما بر اهمیت بودن در زمان وقوع آن پی نبردم تا وقتی که برای مدتی در خارج کشور زندگی کردم.

در آنجا تا معلم یا استادی متوجه می شد که یک دانشجوی ایرانی هست که در زمان انقلاب اسلامی در ایران ساکن بوده است و وقایع آن روزها را با چشم دیده و به یاد می آورد، بلافاصله سراغم می آمد و از من درخواست می نمود تا از آن روزها و وقایع مربوطه  برای خود یا شاگردانش بگویم.

من نیز همواره از بیان  آنچه در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب و استقرار نظام جمهوری اسلامی  پس از حدود ربع قرن به یاد می آوردم دریغ نمی کردم.

روزهای پس از ورود آیت الله  خمینی به ایران در بیمارستان رازی اهواز بستری شده بودم تا عمل جراحی لازمی را انجام دهم. درست روزی که مرحوم مهندس بازرگان از سوی ایشان برای تشکیل دولت موقت برگزیده شد مورد عمل جراحی قرار گرفتم.

جراح محترمی که فکر می کنم هنوز در اهواز  طبابت می کند با لباس سبز در اطاق عمل بالای سرم آمد. از من پرسید که از تیغ می ترسم یا نه؟ پاسخ منفی دادم. داروی بیهوشی داشت اثر می کرد. گفت آماده ای ؟ از او پرسیدم فکر می کنید چی میشه ؟ گفت تو فکرشو نکن مطمئن باش هرچی باشه از این اوضاع امروز بهتره. حالا از یک تا ده بشمار ببینم حسابت چطوره !

شمردم. یک – دو – سه – چهار – پنج – شش ..... دیگر چیزی نفهمیدم. گاهی اوقات بین خواب و بیداری چیزی می خواستم. تشنه بودم آب نمی دادند. گردنم خشک شده بود متکا زیر سرم نمی گذاشتند.

بعد از ظهر روز بعد با صدای فریادی کاملا به هوش آمدم. کسی با فریاد شعار «بازرگان مجری حکم قرآن» را چند بار تکرار کرد. صدای چند گلوله در فضای بیمارستان پیچید. چند نظامی مسلح در به در در اطاقها دنبال چیزی می گشتند. بالاخره اجازه دادند آب بخورم و متکا زیر سرم گذاشتند. مادرم که چند شب گذشته بالای سرم بود می ترسید.

پس از عمل صبح تا شب روی تخت بودم و پرستاران و کارکنان بیمارستان و اعضای خانواده اخبار بیرون را برایم می آوردند. همه برای راهپیمائی نوزده بهمن به منظور تائید مهندس بازرگان آماده می شدند. تلویزیون اعتصاب بود و برنامه نداشت. بی صبرانه منتظر می ماندم که ساعت هفت و نیم شب مادرم رادیوی جیبی سه موج کوچکی را بیرون بیاورد و برنامه پیک شامگاهی و جام جهان نمای بی بی سی را گوش کنیم. کارکنان بی بی سی فارسی  به نطر می رسید شوریده تر از مردم در خیابانهای ایران هستند.

روز نوزده بهمن حسابی شیرینی و میوه در بیمارستان توزیع شد. همه پرستارها، دکترها و کارکنان بیمارستان لپشان گل انداخته بود. خوشحال بودند. احساس نزدیک بودن پیروزی و بوی بهار فضای بیمارستان را آکنده بود.

صبح ۲۲ بهمن از بیمارستان مرخص شدم و به خانه برگشتم. در راه شهر خلوت بود. نه نظامیان بودند و نه از مردم خبری بود. حکومت نظامی از روز قبل بیست و چهار ساعته  شده بود. از "فلکه مجسمه" آن زمان که  کمی بعد "میدان شهدا" شد  گذشتیم. جای خالی مجسمه وسط میدان برای اولین بار  توجهم را جلب کرد. وقتی به خانه رسیدیم صدای تیراندازیهای پراکنده به گوش می رسید.

به هر کدام از دوستانم که زنگ زدم گفتند که منتظرند ببینند چه خبر می شود. ظهر که اعلامیه بی طرفی ارتش را رادیو پخش کرد دیگر هیچکس در خانه نماند. طوفانی که نشانه های آن از روز نوزدهم بهمن هویدا بود، در غروب روز ۲۲ بهمن همه چیز را کند و با خود برد. قیافه و صدای هیجان زده "حسینی" مجری شبکه دوم تلویزیون را که حالا از سیمای انقلاب اسلامی صحبت می کرد تا آخر عمر از یاد نمی برم. مصاحبه و گفتگوی دکتر "ابراهیم یزدی" رهبر فعلی "نهضت آزادی" با سران دستگیر شده ارتش را با چشمان خود دیدم. هرچند نمی دانم او چرا این موضوع را تکذیب می کند. ولی من دیدم. سرود بهاران خجسته باد تا ابد برجانم نقش بست.

دو سال بعد، بهمن ماه ۱۳۵۹ در ماههای اول شروع جنگ تحمیلی هشت ساله دوباره برای عیادت دوستی مجروح، گذارم به همان بخش جراحی بیمارستان رازی افتاد. از  لپهای گل انداخته پرستاران و پزشکان خبری نبود. صدای ضد هوائی آمد. غرش هواپیماها در آسمان و بعد از همه اینها آژیر قرمز. به صدام و صدامیان لعنت فرستادم که پیروزی را به کاممان اینچنین تلخ کردند !